PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : مشت راهب باز می شود



محبّ الزهراء
01-02-2012, 14:21
مشت راهب باز می شود



http://mastoor.ir/images/news/imam-hasan-askari.jpg


ابری در آسمان دیده نمی شد، گویی خورشید سر لج داشت، هر روز گرمایش را بیشتر می کرد. آسمان هم که انگار خساستش گل کرده بود، از دادن قطره ای آب هم مضایقه می کرد. بیابان شده بود مثل پوست دستان پر چین و چروک و ترک خورده ی پیرمرد. برای پرندگان نای پرواز نمانده بود. در آن روزها مادر به بچه اش رحم نمی کرد. مردم سامرا از این وضع به ستوه آمده بودند.

درباریان خلیفه را از اوضاع باخبر کردند. معتمد آرام و قرار نداشت. دائم از این سوی قصر به آن سو می رفت و پوست گوشه ناخن هایش را می جوید. خوف بر هم خوردن حکومت مجنونش کرده بود. تنها راهی که به نظرش می رسید، نماز استسقاء بود. دستور داد همه مردم شهر، فردا جمع شوند و نمازی بخوانند برای طلب باران.
یک روز خواندند، فایده ای نداشت؛ دو روز شد، باز هم خبری نبود؛ سومین روز هم گذشت و چیزی نبارید.

همه ناامید شده بودند. یکی بار می بست که کوچ کند و دیگری بیل به دست می رفت تا چاهی بکند؛ اما هیچ کدام دردی دوا نمی کرد.

خبر بی ثمر بودن نماز مسلمانان به گوش همه رسیده بود حتی به گوش راهبان. مردی از راهبان، خبر را که شنید، به سرعت خود را به خانه رساند. به سراغ صندوقچه اش رفت. در آن را باز کرد، (http://www.nooreaseman.com) زیر لب ورد هایی می خواند. پارچه سفید رنگش را باز کرد و نگاهی به قطعه استخوان انداخت، چیزی که سال ها پیش از پدرش به ارث برده بود. با خودش گفت: بهترین موقعیت است برای جذب مردم.

مرد، لباس هایش را نو نوار کرد، موزه هایش را پا کرد و رفت به سمت کلیسا. در آنجا نشست زیر پای جاثلیق، بزرگ اسقفان مسیحی. آنقدر در گوشش خواند تا راضی اش کرد. به او گفت: مسلمانان نماز باران خواندندو نتیجه نگرفتند، بیایید یک بار هم ما مسیحیان امتحان کنیم.

. . .

روز چهارم فرا رسیده بود. راهبان مسیحی با لباس های مخصوصشان، در شهر راه افتادند و به سمت بیابان رفتند. هر کدام مشغول ذکری و دعایی بودند.
لحظاتی گذشت، مرد راهب دستانش را به سمت آسمان بلند کرد و شروع کرد به دعا کردن.

نزدیک بود صدای رعد و برق گوش مردم را کر کند. دانه های درشت باران باریدن گرفته بود. همه مانده بودند از تقرب مسیحیان به درگاه خداوند عالم. مسلمانان شک کرده بودند در دینشان. گویی راه نجات را یافته بودند، فوج فوج روی می آوردند به دین مسیح.

. . .

دیگر اوضاع برای معتمد قابل تحمل نبود.این همه از دین برگشتن را تاب نمی آورد. خلیفه موهایش را پریشان کرده بود و نشسته بود در قصرش. راهی ندید جز رجوع به عقلش. دستور داد که امام حسن عسکری(ع) را از زندان آزاد کنند.

امام(ع) که آمدند، معتمد به تته پته افتاده بود،عرق پیشانی اش را پر کرده بود، حتی نمی توانست تعریف کند که قضیه از چه قرار است.
فقط رو به امام حسن عسکری(ع) کرد و گفت: کجایی که ببینی این مردم چه می کنند؟، امت جدت را درياب كه گمراه شدند.
امام(ع) وقتی فهمیدند که داستان چیست، به خلیفه گفتند که به راهبان بگو که فردا، سه شنبه دوباره به صحرا بیایند.
خلیفه که از سخن حضرت(ع) سر در نمی آورد، ابروانش را در هم گره کرد و گفت: آخر مردم که دیگر نیازی به آب ندارند، چرا بگوییم که راهبان دوباره طلب باران کنند؟
امام حسن عسکری(ع) فرمودند: براى آنكه ان شاء الله شك و شبهه را برطرف سازم.

سه شنبه شد. همگان به صحرا آمده بودند. امام عسكرى(ع) نيز در ميان جمعيت عظيمى از مردم به صحرا آمدند. آنگاه مسيحيان و راهبان براى طلب باران دست به سوى آسمان برداشتند. آسمان ابرى شد و باران آمد.

در این میان حضرت(ع) جلو رفتند و دستان مرد راهب را گرفتند. راهب که می دانست، اوضاع از چه قرار است، دستانش شروع کرد به لرزیدن. رنگ به رخسارش نمانده بود. مرد با لکنت گفت: دستم را رها کن، تو دیگر چه کسی هستی؟

امام(ع) دستانش را باز کردند. در میان انگشتانش استخوانی بود سیاه رنگ، شبیه استخوان انسان. آن را در پارچه ای پیچیدند و فرمودند: حالا دوباره طلب باران کن.
مرد ترسان و لرزان دست هایش را بالا برد و زیر لب دعایی خواند. این بار نه تنها باران نبارید، بلکه ابرها کنار رفتند و خورشید نمایان شد.

مردم که این صحنه را دیدند، همه انگشت حیرت بر دهان گرفتند و همهمه ای برپا شد. خلیفه رو به امام(ع) کرد و گفت: این استخوان چیست؟
امام فرمودند: اين استخوان پيامبرى از پيامبران الهى است كه از قبر او برداشته‏اند؛ استخوان هيچ پيامبرى ظاهر نمى‏گردد، جز آنكه باران نازل مى‏شود.

خلیفه از تعجب دهانش باز مانده بود. اما انگار باز شک در دلش راه یافته بود. دستور داد تا دوباره امتحان کنند. استخوان را آزمودند، ديدند همان طور است كه امام مى‏فرمايند.
امام(ع) دست راهب را رو کرده بود.


منبع:
شبلنجى، نور الأبصار، قاهره، مكتبة المشهد الحسينى، ص .167 و نيز ر.ك به: ابن شهر آشوب، مناقب آل أبى طالب، قم، كتابفروشى مصطفوى، ج‏4، ص 425 - على بن عيس الاربلى، كشف العمّة، تبريز، مكتبة بنى هاشمى، 1381 ه'.ق، ج‏3، ص 219- ابن حجر الهيتمى، الصواعق المحرقة، قاهره‘ مكتبة القاهرة، ص 207 - ابن صبّاغ المالكى، الفصول المهمة، ط قديم، ص 304 – 305 به نقل از سیره پیشوایان، مهدی پیشوایی.