PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : بدهی



خادم الزینب
13-01-2014, 23:10
بدهی





ابوهاشم جعفری می گوید: روزی مولایم امام حسن عسکری علیه السّلام سوار بر مرکب شده و به سوی صحرا حرکت کرد، من نیز به همراه حضرتش سوار بر مکب شده و حرکت کردم، حضرت جلوتر حرکت می نمود، من نیز پشت سرش در حرکت بودم، ناگاه به یاد بدهی خودم افتادم، در فکر بودم که چگونه پرداخت خواهم کرد که ناگاه امام علیه السّلام متوجه من شد و فرمود: اَللهُ یَقْضِیهِ (خداوند آن را پرداخت می نماید) آنگاه از زین مرکبش خم شد و با تازیانه اش خطی در زمین کشید و فرمود:

یا اَبا هاشِم، اِنْزِلْ فَخُذْ وَ اکْتُمْ (ای اباهاشم، بیا پایین، بردار و کتمان کن) من از مرکبم پایین آمدم، دیدم شمش طلایی است، برداشتم و در خورجینم گذاشتم و باز به راه خود ادامه دادیم، باز به فکر فرو رفتم، و با خودم گفتم: اگر قیمت این طلا به اندازه ی بدهی من باشد بهتر است وگرنه باید طلبکارم را با آن راضی کنم، الآن باید به فکر خرجی فصل زمستان باشم و چیزهایی بخرم مانند لباس زمستان و غیره همین که این امور را از ذهنم خطور کرد، دیدم امام علیه السّلام برای دوّمین بار، از روی مرکبش خم شد و با تازیانه ای مانند اوّل خطی دیگر کشید و فرمود: اِنْزِلْ، فَخُذْ، وَ اکْتُمْ (بیا پایین بردار و کتمان کن) من بار دیگر از مرکبم پایین آمدم و شمش نقره ای برداشتم و در خورجین دیگر گذاشتم، بعد حضرت اندکی به راه خود ادامه داده و به منزلش بازگشت، من نیز به خانه ام آمدم، وقتی که به خانه رسیدم، مقدار بدهی خود را حساب کردم و مبلغ آن را به دست آوردم، سپس آن شمش طلا را وزن کرده و قیمتش را بدست آوردم، دیدم بی کم و زیاد به اندازه بدهی من است.


(صراط المستقیم، ج 2، ص 206 (با تلخیص)، الخرائج، ج 1، ص 420 و بحار، ج 50، ص 259)