مطلب اول
سلام دوستان خوبم
محبت و عشق :normal:زیبا ترین مقوله ای است که خداوند خلقت نموده وهمه ی مخلوقاتش را به آن آراسته و زینت بخشیده است . خوانش رابر همه کائنات گسترانیده و هر موجودی را به میزان ظرف وجودش و لیاقتی که از خویش نشان می دهد متنعم ساخته است . عشق را وسیله ی «وصلت » و «وحدت» بین آفریده هایش قرار داده تا واژه ها و مصادیقی همچون «جدایی» و «نفاق» آنان را افسرده وپژمرده نسازد.
مثلاٌ همه موجودات را به آب و اکسیژن پیوند داده است اگر این وصلت برای زمانی کوتاه به جدایی گراید زندگی و حیات از بین می رود . چرا می میمیرند؟ چون زندگی منوط به وجود این وحدت است . می بینیم که اگر کوچکترین تفکیکی صورت پذیرد و وجود و هستی از وحدانیت خود خارج گردد زندگی نیز محکوم به فنا میشود.
خداوند عزّ و جّل همه رازوج آفریداما تمایلی به جدایی آنان ندارد . عشق رابرای زیستن در وجودشان دمید . فرمود با این نیروی خارق العاده پیوند خورند و از آن دوگانگی بیرون آیند و از این یگانگی لذّت ببرید.
راستی عشق چیست؟عشق نیرویی است که درون خفته و بی اطلاع از سعادت و کمال را بیدار و آن را به عرش خداعروج می دهدو مخلوقات را از آشفتگی و تفرقه نجات می هد
عشق معراج درون خفته است
زندگی بی عشق بس آشفتهاست
عشق یعنی زندگی . زنده بودن نه به معنای تحرک فیزیکی است . یعنی توانایی درفراهم آوردن محیطی لذت بخش از روابط حسنه میان مخلوقات . با ابزارهایی مثل : «احساس لطیف» - «ناز و عشوه » - «محبت و دوستی» -« مهربانی» «رضایت » -«امیدو شور » - «همدردی و استمداد » -«لبخند وتبسّم» - «اشک رغبت و شوق» ووو .پس حالات ورفتارهای ناشی از عشق مفرط کنش و واکنش های روحی و معنوی اند .ممکن است در جریان یک عشق از لحاظ فیزیکی و تعلقات غیر روحی خللی وارد آید . این پدیده طبیعی است . چو ن وقتی در آن محیط روحانی قدم نهادی حوصله و تحمل هیچکس را نداری و از هر چه مربوط به دنیای مادی است بیزار خواهی شد. مثل: «خوردن »«راه رفتن» «گفتن و شنیدن»«کار کردن»«خوابیدن»«دید و بازدید»«مهمانی رفتن» وبسیاری موارد اینچنینی. اما در عوض چنان نیروی اوجی درخویش پنهان داری که روح تورا تا عرش الهی پرواز داده است . سند این واقعیت اینست که :مگر نه وقتی روح ازکالبد خارج می شود دیگر حرکتی برای آن جسم قائل نیستیم؟ پس من اینگونه سروده ام که:
عشق درمان دل پژمرده است
دل که بی عشق است او آزرده است
حاصل عشق و محبت زندگی است
حال بی عشقی - تب و آزردگی است
اما یه چیز دیگه: بعضی هاابزارهای عشق را باکلیّت مفهوم عشق اشتباه می گیرند. مثلاٌ کسانی به وفور یافت می شوند که نسبت به کسی احساساتش گل می کند و میگویند ما عاشقیم . اما پس از مدتی مواردی درون این دلبستگی و علایق زود گذر و کم رنگ خدشه وارد میکند و منجر به تفکیکی ناراحت کننده می شود . آن وقت سخنشان را بشنوید که میگویند: روح و جسممان آزرده و خسته است . در صورتیکه : اولاٌجدایی در عشق مفهومی ندارددوماٌدر جریان عشق تن آزرده و بی رمق است و روح شاداب و با طراوت در اوج پرواز است.در واقع همان «احساسی» که آنان نسبت به هم پیدا کرده اند یکی از ابزارهای عشق است که بکارگیری هر کدام به تنهایی عشق نیست و بعد از مدتی تخریب میشود . واین نوع تجربه ها نه تنها سود مند نیستند بلکه بسیار خطرناکند . پس من می گویم:
عشق و احساس هر دو در جای هم است
عشق بی احساس در دام غم است
عشق احساس لطیف بودن است
راه دل را در سحر پیمودن است
و بالاخره : در حریم عشق باید هردو عامل یعنی عاشق و معشوق در هم عجین شوندآنگاه دیگر منیّت و خودبودن مفهومی ندارد . در حقیقت دو روح در یک قالب مصداق پیدا میکند . آنقدر یکی شدن که از من بودن گذشتن .و در میان فضای وحدت و یگانگی غلیظی که حاکم می گرددهر یک خود را پنهان و گم می بینند :
عاشقی از خویشتن بگذشتن است
از هراس من شدن گم گشتن است
و عشق با این وصف اگر به منصب ظهور رسیدبهتر است تا حق آن از جانب عاشق ادا شود . ودر دیدار لقاء او باید کوشید و این تلاش روحانی و زیبا را به بهای گذشت از جانش نیز ادامه داد:
در حریم عشق جان دادن سزاست
شوق رویت بی فنا گشتن خطاست